که لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
.
.
همان شبانی که خوابش را دیدم وقتی دور از چشم موسی در خیال شانه کردن موهای خدابه خواب می رفت. من او را دیدم...ه
که لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
.
.
بعد از یه عالمه حرف و جنگ ِ اونا و ذوق کردنای ما دو تا، تصمیماشون عوض شده ن. ادبیات شده داروسازی، گرافیک شده پزشکی، جانورشناسی شده دندون پزشکی.
خبر بعدی چیه؟ اتفاق بعدی چیه؟ که زهرا مهندس کامپیوتر شه فقط و رستورانش رو یادش بره؟ که مهسا خانوم دکتر شه و فلسفه بره پی کارش؟ به چی شک نکنم؟ نکنه اون یکی غزل هم دکتر شه.. نکنه ما لیسانس فیزیک بگیریم.. نکنه فاطمه دکوراسیون داخلی نخونه...
ترس، از دویدن چکمه ها و صدای خوردن باتوم به لبه های پیاده رو نیست. از صورت پنهان شده ات پشت پیراهن سیاه، برای پاک کردن اشک و آرام کردن سوزش صورت هم. یا حتی از آن چند لحظه ای که گمت می کنم در شلوغی آدمها و لباس های سبز تیره.
ای عرش کبریایی
چیه پس تو سرت؟
.
.
.
.
دیدین که آدم یه وقتایی یهو می بینه که اوو... یه عالمه فلان وبلاگی که اساسی دنبال می کرده رو نخونده؟ (واسه آدمایی که مث من گودر و فیوریت لیست و اینا حالیشون نیست پیش میاد گاهی). یهو می بینه که هی اومده، همه ی وبلاگارو خونده، ولی اصن یادش به اون یه وبلاگ ِ عزیز نیفتاده. بعد که می خواد بخونه، می بینه هزار تا پست ِ نخونده هست که آخریش رو نمی فهمه حتی. هی باید "پست های قدیمی تر" رو بزنه، باید گاهی بره آرشیو حتی. بعد کمکم حالش بد می شه. اشکشم ممکنه دربیاد حتی.
به خانه که میایی
یک دستمال سپید
پاکتی سیگار
گزینه شعر فروغ
رو تنش زخمه ولی زخم تبر
نه یه قلب تیر خورده نه یه اسم
هر از گاهی آدم باید بعد از هزار سال، آلبوم شب نیلوفری ِ ابی رو گوش کنه. باید با ترس اول ترک ِ هفت رو گوش کنه. بعد آهنگ که شروع می شه، یه لرزشی بیفته تو تنش. ولی زود ببینه که انگار دیگه بلده. ... بانوی موسیقی و گل ... ببینه که چه عجیب، که داره تو خاطره ی هیچ رابطه هایی و هیچ آدمهایی گیر نمیفته...تندیس شاعرانگی ....که آدما میان، تصویرشون و یاد ِ رابطه –ار زمان های گذشته- میاد؛ ...نوازشم کن و ببر منو به جاودانگی ... زود اما باز فقط آهنگه که شنیده می شه. که حسرت نمیاد...
هر از گاهی آدم باید مطمئن بشه، که یاد گرفته فقط بعضی چیزا هستن که ارزش موندن دارن. که بسیاری از نماد ها رو باید رها کرد. باید بذاری فلان آهنگ واسه خودش بخونه و زخم بزنه و بکنه و ببره. که بعد از گریه ای که با آهنگ/شعر میاد، اون بار ِ گذشته از توش رفته باشه..
همسایه هامون رو نمی شناسم اصلا. جز همین مامان بزرگ و دایی که کنارمونن. شاید واسه همینه که نمی شناسم بقیه رو.
دایی میاد تو حیاط. من تو ایوونم و صدام گرفته. چند تا الله اکبر میگه. صداش بلنده. یکی دو نفر از خونه های اون ور اضافه می شن. دایی می گه "به خاطر کیمیا می گم" . صدای کیمیا از ایوون خونه شون میاد. جواب می دم بهش.
دو نفرن. نمی شناسمشون. اصلا. جز اینکه می دونم اولی زیاد حوصله نداره. همون شب اول بود که حالشو داشت. اون می گفت، من و نفر سوم جواب می دادیم. سکوت که می شد، جا به جا می شدیم. من می گفتم، اونا جواب می دادن. نفر اول الله اکبراشو مث تکبیر اول نماز می گه. معمولا هم آخرشو ول می کنه. هر از گاهی ام "یاحسین میرحسین" و "مرگ بر دیکتاتور" می ندازه وسطش. دیشب معلوم بود که حتی نیمده پای پنجره. یه صداهای بی رمق کمی میومد. امروز هم فقط دو سه بار گفت. نفر دوم "ر" رو یه جوری می گه. فکر کنم قرآن که می خونن اینجوری می گن. صداش خیلی بلند نیست. همراهه ولی.
یه خونه هایی هم هستن، یه کم دورتر. هماهنگ می شن راحت. هی می گن "ای ملت با غیرت، حمایت حمایت" . اینو که می گن ما سه تا بلند تر داد می زنیم... من که خسته می شم، ساکت می شم، نفر دوم که می گه-فک کنم- لحنش عوض می شه. اونجوری می شه که وقتی می خوای یه سری پشت سرت بگن. منم میام بعد. دوباره شروع می شه...
رهگذر ها هم هستن. از تو ماشین، یا پیاده. اونا آدم و ذوق زده می کنن.
نمی دونم... تئوری ِ "چهاردیواری اختیاری" همه ی این حرفا رو کشک می کنه. ولی آخه پنج نفر آدم اگه می خونن وبلاگ آدمو، این روزا آدم مسئول تر نیست مگه؟ مگه نه که اعصاب ِ ضعیفمون به مویی بنده؟ به یه جمله . که تمام تلخی ای که به زور قورتش دادیم رو بر می گردونه تو دهنمون. که یعنی "یادت باشه که کشتن. یادت باشه که آتیشه تو خیابونا. یادت باشه که تلخه" . نمی دونم...
تا پیش نیومده بود اون سکوت یهوی تلفنی، هی نفهمیده بودم که چی باید گوش کنم اون روزا. بعد هی dance me to the end of love و بقیه ی همون آلبوم رو گوش می کردم هی. بعد کم میومد. داد می زدم باهاش، تعریفش می کردم واسه ت. هی می گفتم که این افتادن ِ صداش و کش اومدنش چه خوبه و می پریدم بالا پایین که یه چیزی در بیاد که بس باشه... نبود.
بعد یهو اون وسط که دشاتم یه چرتی می گفتم تند تند، این جناب گفت "بگذار سر به سینه ی من.." ، یهو من لال شدم. یهو همه م موند تو صدای توی تلفن. که چطور نشنیده بودم اون تک مضرابارو پس؟ چطوری تر بود که اینهمه اشتباه رفته بودم راه رو تو انتخاب موسیقی اون روزا که "دلتنگم آنچنان که اگر.." ؟
حالا دیگه از اون روز گوش نمی دم چیزی جز همین جناب. که یه زمانی بی خود کردم گفتم یخ می خونه. بله.