Wednesday, July 15, 2009

که لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز

.

.

هر چند بار که یه تخته سنگی رو بر می گردونیم. هر چند بار که می لرزه. هر چند بار که "به راه بادیه رفتن...". که "همچو ویرانه ای در بر من" . هر چند بار. ه

دکتر مهندس

بعد از یه عالمه حرف و جنگ ِ اونا و ذوق کردنای ما دو تا، تصمیماشون عوض شده ن. ادبیات شده داروسازی، گرافیک شده پزشکی، جانورشناسی شده دندون پزشکی.

خبر بعدی چیه؟ اتفاق بعدی چیه؟ که زهرا مهندس کامپیوتر شه فقط و رستورانش رو یادش بره؟ که مهسا خانوم دکتر شه و فلسفه بره پی کارش؟ به چی شک نکنم؟ نکنه اون یکی غزل هم دکتر شه.. نکنه ما لیسانس فیزیک بگیریم.. نکنه فاطمه دکوراسیون داخلی نخونه...

خشم، وحشتناکه. از دوباره خوندن اون نوشته ی کوفتی، که با اون سرعت و سرخوشی نوشته بودمش. که چه خوبه که مردم رویا دارن همه دور و بر من. چه خوشحال بودم از اوضاع ِ آدما. چه مطمئن بودم.

Friday, July 10, 2009

.

.

.

ترس، از دویدن چکمه ها و صدای خوردن باتوم به لبه های پیاده رو نیست. از صورت پنهان شده ات پشت پیراهن سیاه، برای پاک کردن اشک و آرام کردن سوزش صورت هم. یا حتی از آن چند لحظه ای که گمت می کنم در شلوغی آدمها و لباس های سبز تیره.

ترس، حیرت، از صدای الله اکبر یست که کنار گوشم فریاد می کشد و تویی. ترس از وضعی است که تو در آن الله اکبر بگویی. از وضعی که من در آن سکوت کنم..ه

Wednesday, July 08, 2009

به راه بادیه

رفتن

به از نشستن ِ

باطل

آه افسانه، در من بهشتی ست

همچو ویرانه ای در بر من

.

.

.

Tuesday, July 07, 2009

.بله. تا اطلاع ثانوی

ای عرش کبریایی

چیه پس تو سرت؟

.

.

.

.

.تهران انار ندارد ِ سینما آزادی و دیدن ناگهان و بی هایکویی و راضی/ناراضی و زلزله. "چی می خواین بخونین بالاخره؟" هم

دیدین که آدم یه وقتایی یهو می بینه که اوو... یه عالمه فلان وبلاگی که اساسی دنبال می کرده رو نخونده؟ (واسه آدمایی که مث من گودر و فیوریت لیست و اینا حالیشون نیست پیش میاد گاهی). یهو می بینه که هی اومده، همه ی وبلاگارو خونده، ولی اصن یادش به اون یه وبلاگ ِ عزیز نیفتاده. بعد که می خواد بخونه، می بینه هزار تا پست ِ نخونده هست که آخریش رو نمی فهمه حتی. هی باید "پست های قدیمی تر" رو بزنه، باید گاهی بره آرشیو حتی. بعد کمکم حالش بد می شه. اشکشم ممکنه دربیاد حتی.

با یه آدمایی اینطوری می شم گاهی. ه

Thursday, June 25, 2009

... احتمال گریستن ما... ری را

به خانه که میایی

یک دستمال سپید

پاکتی سیگار

گزینه شعر فروغ

و تحملی طولانی بیاور، لعنتی .ه زیبل

Wednesday, June 24, 2009

رو تنش زخمه ولی زخم تبر

نه یه قلب تیر خورده نه یه اسم

هر از گاهی آدم باید بعد از هزار سال، آلبوم شب نیلوفری ِ ابی رو گوش کنه. باید با ترس اول ترک ِ هفت رو گوش کنه. بعد آهنگ که شروع می شه، یه لرزشی بیفته تو تنش. ولی زود ببینه که انگار دیگه بلده. ... بانوی موسیقی و گل ... ببینه که چه عجیب، که داره تو خاطره ی هیچ رابطه هایی و هیچ آدمهایی گیر نمیفته...تندیس شاعرانگی ....که آدما میان، تصویرشون و یاد ِ رابطه –ار زمان های گذشته- میاد؛ ...نوازشم کن و ببر منو به جاودانگی ... زود اما باز فقط آهنگه که شنیده می شه. که حسرت نمیاد...

هر از گاهی آدم باید مطمئن بشه، که یاد گرفته فقط بعضی چیزا هستن که ارزش موندن دارن. که بسیاری از نماد ها رو باید رها کرد. باید بذاری فلان آهنگ واسه خودش بخونه و زخم بزنه و بکنه و ببره. که بعد از گریه ای که با آهنگ/شعر میاد، اون بار ِ گذشته از توش رفته باشه..

هر از گاهی هم باید از بعضی آهنگا و شعر ها مطمئن شد، که هنوز معنی دارن. که هنوز قدرتمندن همونقدر که آدم رو تو جنگ نگه دارن. که آدم بمونه تو جنگ، به هر دلیلی... که آدم بمونه تو تلاطم ِ انگار تموم نشدنی ِ نگه داشتن ِ بعضی نماد ها و خالی کردن بقیه. و چه قدرتمندن بعضی هاشون...ه

Tuesday, June 23, 2009

ای صبا گر بگذری بر زلف مشک افشان او

همچو من شو

همچو من شو

.

.
کندن، به شکل اضطراب آوری برام آسون شده...ه

Monday, June 22, 2009

[کامنت نمی تونم بذارم]

مرسی فاطمه... :)... ه

همسایه هامون رو نمی شناسم اصلا. جز همین مامان بزرگ و دایی که کنارمونن. شاید واسه همینه که نمی شناسم بقیه رو.

دایی میاد تو حیاط. من تو ایوونم و صدام گرفته. چند تا الله اکبر میگه. صداش بلنده. یکی دو نفر از خونه های اون ور اضافه می شن. دایی می گه "به خاطر کیمیا می گم" . صدای کیمیا از ایوون خونه شون میاد. جواب می دم بهش.

دو نفرن. نمی شناسمشون. اصلا. جز اینکه می دونم اولی زیاد حوصله نداره. همون شب اول بود که حالشو داشت. اون می گفت، من و نفر سوم جواب می دادیم. سکوت که می شد، جا به جا می شدیم. من می گفتم، اونا جواب می دادن. نفر اول الله اکبراشو مث تکبیر اول نماز می گه. معمولا هم آخرشو ول می کنه. هر از گاهی ام "یاحسین میرحسین" و "مرگ بر دیکتاتور" می ندازه وسطش. دیشب معلوم بود که حتی نیمده پای پنجره. یه صداهای بی رمق کمی میومد. امروز هم فقط دو سه بار گفت. نفر دوم "ر" رو یه جوری می گه. فکر کنم قرآن که می خونن اینجوری می گن. صداش خیلی بلند نیست. همراهه ولی.

یه خونه هایی هم هستن، یه کم دورتر. هماهنگ می شن راحت. هی می گن "ای ملت با غیرت، حمایت حمایت" . اینو که می گن ما سه تا بلند تر داد می زنیم... من که خسته می شم، ساکت می شم، نفر دوم که می گه-فک کنم- لحنش عوض می شه. اونجوری می شه که وقتی می خوای یه سری پشت سرت بگن. منم میام بعد. دوباره شروع می شه...

رهگذر ها هم هستن. از تو ماشین، یا پیاده. اونا آدم و ذوق زده می کنن.

می شناسیم همدیگرو، کم کم...ه
از "سهم" منظورم یک سهم ِ مجاز است. سهمی که اجازه داریم بگیمش. وگرنه که تلخی هست اونقدر که به سهم بندی احتیاجی نباشه و به همه مون برسه بی هیچ دغدغه ی کم اومدنی. موضوع اجازه ی گفتنشه. اجازه ی اعلام ِ کم آوردن. این روزا وقت گفتن ِ این که چه بد بختیم و این حرفا نیست. وقت تلخی پراکنی نیست یعنی. هی آدما بنویسن تو وبلاگاشون که کشتن و زدن و بردن؟ مگه نمی دونیم اینا رو؟

نمی دونم... تئوری ِ "چهاردیواری اختیاری" همه ی این حرفا رو کشک می کنه. ولی آخه پنج نفر آدم اگه می خونن وبلاگ آدمو، این روزا آدم مسئول تر نیست مگه؟ مگه نه که اعصاب ِ ضعیفمون به مویی بنده؟ به یه جمله . که تمام تلخی ای که به زور قورتش دادیم رو بر می گردونه تو دهنمون. که یعنی "یادت باشه که کشتن. یادت باشه که آتیشه تو خیابونا. یادت باشه که تلخه" . نمی دونم...

Saturday, June 20, 2009

به گمانم این روزها، هرکس برای لحظه هایی سهمی داشته باشد از یأس و تلخی...ه

Friday, June 19, 2009

...تا بگویمت

تا پیش نیومده بود اون سکوت یهوی تلفنی، هی نفهمیده بودم که چی باید گوش کنم اون روزا. بعد هی dance me to the end of love و بقیه ی همون آلبوم رو گوش می کردم هی. بعد کم میومد. داد می زدم باهاش، تعریفش می کردم واسه ت. هی می گفتم که این افتادن ِ صداش و کش اومدنش چه خوبه و می پریدم بالا پایین که یه چیزی در بیاد که بس باشه... نبود.

بعد یهو اون وسط که دشاتم یه چرتی می گفتم تند تند، این جناب گفت "بگذار سر به سینه ی من.." ، یهو من لال شدم. یهو همه م موند تو صدای توی تلفن. که چطور نشنیده بودم اون تک مضرابارو پس؟ چطوری تر بود که اینهمه اشتباه رفته بودم راه رو تو انتخاب موسیقی اون روزا که "دلتنگم آنچنان که اگر.." ؟

حالا دیگه از اون روز گوش نمی دم چیزی جز همین جناب. که یه زمانی بی خود کردم گفتم یخ می خونه. بله.

میدان امام خمینی، به سمت انقلاب

می پرسم "آقا جمعیت تا کجا هست؟" می گه "تا چالوس، کندوان. برو خیالت راحت باشه.." می خندیم. ه